تبليغاتX
آوای بیداری
 

شکوه دنیوی همچون دایره ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده میشود سپس در نهایت بزرگی هیچ میشود 

(ویلیام شکسپیر )

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1:59 توسط سینا |


  عشق در دریا غرق شدن است

       و

             دوست داشتن شنا کردن در دریا

(علی شریعتی)

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:44 توسط سینا |


من با عشق آشنا شدم  و چه کسی این چنین آشنا شده است؟                                       

 هنگامی دستم را دراز کردم

           که دستی نبود.

        هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                      که مخاطبی نداشتم.

                                       و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                         که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:2 توسط سینا |


         وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی....

                                 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:21 توسط سینا |


آري آغاز، دوست داشتن است


گرچه پايان راه ناپيداست


من دگر به پايان نينديشم


كه همين دوست داشتن زيباست

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:12 توسط سینا |


روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست      روز خاكستري سرد سفر يادت نيست

 

ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من      در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

 

تلخي فاصله ها نيز به يادت ماندست    نيزه بر باد نشسته است و سپر يادت نيست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 16:36 توسط سینا |


حکم اهوراست

به اهریمنان

پارسیان تا به ابد قهرمان

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 6:41 توسط سینا |


 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

 

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

 

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" .

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

 

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

 

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

 

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.

 

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

 

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

 در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

 

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 17:57 توسط سینا |


 

 

درين شبها
كه گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر ميترسد
درين شبها
كه هر آئينه با تصوير بيگانه است
درين شبها
كه پنهان ميكند هر چشمه اي سر و سرودش را
درين شبهاي ظلماني
چنين بيدار و درياوار
توئي تنها كه ميخواني
توئي تنها كه مي بيني
توئي تنها كه مي بيني
هزاران كشتي كالاي اين آسوده بندر را
بسوي آبهاي دور ، چون سيلاب در غرش
توئي تنها كه ميخواني
رثاي قتل عام و خون پامال تباران شهيدان را
توئي تنها كه ميفهمي
زبان رمز و آواز چگور نااميدان را
بر آن شاخ بلند ، اي نغمه ساز باغ بي برگي
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختاني كه اينك در جوانه هاي سرد باغ در خوابند
بمان تا دشتهاي روشن آئينه ها ، گلهاي حوباران
تمام نفرت و نفرين اين ايام غارت را
ز آواز تو دريابند
تو غمگين تر سرود حسرت و چاووش اين ايام
تو باراني ترين ابري كه مي گريد
بباغ مزدك و زرتشت
تو عصياني ترين خشمي كه ميجوشد
ز جام و ساغر خيام

درين شبها
كه گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر ميترسد
و پنهان ميكند هر چشمه اي سر و سرودش را
درين شبهاي ظلماني
چنين بيدار و درياوار
توئي تنها كه ميخواني

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 1:22 توسط سینا |


به شما گفته شده است که زندگی تاريک است. من می گويم زندگی به راستی تاريک است ! مگر آن که شوقی و کششی باشد و هرگونه شوقی با بيناست . مگر آن که دانشی باشد و هرگونه دانشی بيهوده است مگر آنکه کاری باشد و هر کاری ميان تهی است مگر آن که عشقی باشد و هنگاهی که با عشق زندگی می کنيد خود را به خود و به يکديگر و به خداوند پيوند می دهيد (جبران خليل جيران)
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:16 توسط سینا |


هر کس بد ما به خلق گویید

ما دیده به بد نمی خراشیم

ماخوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:35 توسط سینا |


خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد بر آمد آنکه خاموش کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی

رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو  گویند دواست باده نوشی

هوشیار نشد مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت

این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان

از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان

سخت آمده است مبخش آسان

هوشیار شدیم از اینکه هستیم

رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم ما باده نخورد ایم و مستیم

مسجد سر راهمان از آن گذشتبم

بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:2 توسط سینا |


 

صدها اگر کشیدم سایه ای را سر نبریدم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:12 توسط سینا |


 

اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون

 

که تمام فکر من پیش تو بود

 

مثل تو توو زندگیم هیچکی نبود

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:59 توسط سینا |


خدایا این مردم کوکی چی میگن

                               دریغا اینا عاشق نمیشن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:33 توسط سینا |


لاي برگاي كتابا دنبال خودت نگرد

 

تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد

 

گم نكن خودت رو تو دنياي ترديد و دروغ

 

زير آوار نقابا دنبال خودت نگرد

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:15 توسط سینا |


 

دوستم داشته باش

بادها دلتنگ اند

دستها بيهوده

چشمها بي رنگ اند

دوستم داشته باش

شهرها مي لرزند

برگ ها مي سوزند

يادها ميگندند

باز شو تا پرواز

سبز باش از آواز

آشتي كن با رنگ

عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش

سيب ها خشكيده

ياس ها پوسيده

شير هم ترسيده

دوستم داشته باش

عطر ها در راهند

دوستت دارم ها

آه چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت

 بيشتر از باران

گرم تر از لبخند

داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت

برگ را باور كن

آفتابي تر شو

باغ را از بر كن

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:20 توسط سینا |


نخواب آروم گل بادوم ناباور

گل دلنازك خسته گل پرپر

بگو باد ولايت پر پر ت كرده

دلاور قد كشيدن رو بگير از سر

دوباره قد بكش تا اوج فواره

نگو اين ابر بي باران نمي ذاره

مث يار دلاور نشكن از دشمن

ببين سر ميشكنه تا وقتي سر داره

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 4:53 توسط سینا |